صفحه نخست
تماس با نویسنده
نویسندگان وبلاگ
آرشیو وبلاگ
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دوستان آرتا
این روزها
چشمهای نگران
الینا کوچولو
محمد امين كوچولو
خروجی و آمار وبلاگ
لوگوی دوستان
دیشب که آرتا اصرار می کرد که توی خانه اسباب بازی خودش بخوابه و من وآقای همسر اجازه نمی دادیم
آرتا:مامان پس شما چرا تو خونه خودتون می خوابین خوب منم می خوام توی خونه خودم بخوابم!
من:خوب مامان خونه تو سرده کنار پنجره است و کوچولو که تو نمی تونی روی خودت پتو بندازی
آرتا :ولی من که می خوابم
من:آرتا دیگه کاری نکن خونه ات رو هم بندازم از پنجره بیرون
آرتا:خوب منو هم بنداز بیرون که برم توش بخوابم
من:آخه اونوقت له میشی می میری
آرتا:خوب بذار بمیرم اونوقت تو میگی که چه آرتای خوشگلی داشتم که مرد
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸ - مريم
آرتا دیروز که می خواست ناهار بخوره اصرار می کرد که همراه با ناهارش کارتون نت ورک(cartoon network)نگاه کنه و من گفتم که بابا گفته که ناهار رو نباید همراه با کارتون نگاه کردن بخوری خوب نیست
آرتا: نه مامان نمی خوام که کارتون نگاه کنم می خوام زبان یاد بگیرم
دیروز که یک پیراهن برای خودم خریده بودم و اون رو پوشیدم
آرتا:"مامان چقدر خوشگل شدی
من:قربونت برم جوجو .ولی تو هنوز خوشکل تری
آرتا:من این لباست رو خیلی دوست دارم این رو با اون لباسهات که من دوست دارم کثیف نکن همش همینا رو بپوش
-------------------
دیشب که آرتا قربون صدقه مامانش می رفت و می گفت:
خدایا مرسی که یه مامان خوشکل و مهربون به من دادی
من:بله خدایا مرسی که مامان خوب به من دادی که من اذیتش کنم وبه حرفش گوش نکنم و احتیاط نکنم و موقع سرسره بازی کوله آروینو بگیرم تا بیفتم و مامان رو ناراحت و عصبانیش کنم تا مریض بشه بمیره آره؟
آرتا:خدایا مرسی که به من مامان عصبانی دادی
پيام هاي ديگران () PermaLink سهشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ - مريم
امروز صبح
من:آرتا گلی ,پسر مامان پاشو .پاشو ببینم جوجو
آرتا :نمی تونم
من:چرا مامان؟
آرتا:آخه پاهام نرمه
-------------
دیشب هم موقع خواب که داشتم قربون صدقه اش می رفتم گفتم توپسرخیلی خوبی هستی و مثل فری فراموشکار و بیدی بی ادب و بابی بی باک نیستی
آرتا: آره ولی خوش لباسم
آرتا :مامان آروین براش "تلی تلوزیونی "(1)رو زیاد خونده حالا آروین بلده خودش اونو بخونه میشه تو هم برام زیاد بخونیش منم خودم بخونمش؟
من:خوب مامان می تونم برات یکی دیگه از فسقلی ها رو بخونم که یادش بگیری اینطوری تو وآروین دو تا کتاب بلدین که می تونین هر کدوم برای دیگری بخونین(2)
آرتا :"نه تلی تلوزیونی رو برام بخون"
من:چرا مامان اونو که آروین بلده
آرتا:اون خوب بلد نیست میگه ماهی برای گربه .ماهی که برای گربه نیست

---------------------------
امروز صبح که آرتا از من می خواست که روسری رو به مچ دستاش ببندم که خفاش بشه و به ما حمله کنه
آرتا:مامان چرا خفاشها همیشه جاهای تاریک هستن چطوری مردما رو می بینن؟
بابای آرتا:برای اینکه اونا گوشهای خیلی قوی دارن ومثل رادارها...
آرتا (بی حوصله و عجول):مامان میشه روسری رو بیاری
من:بله میارم ولی به بابات گوش کن برات توضیح بده خفاشها چطور راه و پیدا می کنن خیلی جالبه و اگر تو مهدکودک هم ازتون پرسیدن میتونی برای بچه ها توضیح بدی
آرتا:آخه تو مهدکودک که درباره خفاش نمی گن..
حــــــــــــــــــــرف حــــــــــــــــساب
(1)"تلی تلوزیونی "یکی از 30 شخصیت مجموعه فسقلی ها است که کتابهاش وجود دارن
(2)البته از این تکنیک برای تقلب سر جلسه امتحان هم استفاده می شود نصف کتاب(من)+نصف کتاب (تو)=نمره بالاترو کل کتاب(ما)
پيام هاي ديگران () PermaLink پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸ - مريم
دیروز که آرتا رو بردم دندانپزشکی,موقع برگشتن یه آقای معتادی که کمی هم مسن بودند با صدای ضعیف و لحن خاص خودشون گفت:"آبجی موبایل داری؟"
من هم (البته به دروغ
) گفتم:"نخیر ندارم"
بعد از کمی مکث آرتا پرسید:"مامان چرا موبایل رو ندادی؟"
ومن واقعا توضیحی نداشتم و فقط گفتم :"آخه مامان معتادا قابل اعتماد نیستن "
آرتا:"چرا؟"
من:"ممکنه اینو بدزدن"
وبعد از ان زود حرف رو عوض کردم چون واقعا جوابی برای سوالهای بعدیش نداشتم و همین جوابها رو هم نمی دونم درست گفتم یا نه.بهرحال وضعیت سخت و حساسیه و آدم نمی دونه واقعا چی بگه.جواب شما در این مواقع چیه؟(ممنون میشم به من منتقل کنید
پيام هاي ديگران () PermaLink چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸ - مريم
امروز صبح که گواهینامه کلاس زبان آرتا رو توی کیفش دیدم و به به و چه چه کرئدم که آفرین پسرم گواهی زبانت .چقدر هم نمره خوبی گرفتی و ...
آرتا (بعد از چند دقیقه): مامان من با این گواهینامه می تونم رانندگی کنم
آرتا به بابا:"بابا این یخچال فریزر که گرفتیم گرونه؟"
بابا:"آره پسرم"
آرتا:"
پس چرا برای من اسباب بازی گرون نمی خری؟"
بابای آرتا که برای آوردن اون از مهدکودک رفته بود با صحنه ای مواجه میشه که یکی از دوستای آرتا (دختر کوچولویی)به زور می خواسته ارتا رو ببوسه و آرتا امتناع می کرده و داد میزده که ولم کن بابا دستم پیچ خورد و...
بابای آرتا به اون میگه که بابایی خوب بزار بوس کنه دوســِت داره و آرتا جواب میده :نه آخه آمبولانسای خوکی میگیرم 
امروز صبح
من امروز صبح که ارتا شیر خورده بودو دور لبش کثیف شده بود رو با دستم (خیس)پاک کردم
ارتا:"مامااان نکن
من:"آخه مامان ،کثیف بود !!!!!!!
آرتا:"باشه بزار کثیف باشه برا تو مهمه برا من مهم نیست![]()




