آرتا کوچولوی دانشمند ما مشغول سواد آموزیه و هر حرف از حروف الفبا رو یاد میگیره تو خیابون همه اونا رو نشون میده .
دیروز حروف اسمش رو یاد گرفت و تونست بنویسه" آرتا"
آرتا کوچولوی دانشمند ما مشغول سواد آموزیه و هر حرف از حروف الفبا رو یاد میگیره تو خیابون همه اونا رو نشون میده .
دیروز حروف اسمش رو یاد گرفت و تونست بنویسه" آرتا"
صد دانه یاقوت دسته به دسته
با نظم و ترتیب یک جا نشسته
هر دانه ای هست خوش رنگ و رخشان
قلب سفیدی در سینه آن
یاقوتها را پیچیده با هم
در پوششی نرم پروردگارم
هم ترش و شیرین هم آب دار است
سرخ است و زیبا نامش انار است
دیشب پسر گل من اولین شعر از کتاب فارسی و اولین شعر دفتر نوستالژی مدرسه خودش رو حفظ کرد .( اولین شعر دفتر نوستالژی ما کتاب مهربان بود )خیلی خوب و سریع اونو توی ذهنش حفظ کرد .و مثل مامانش توی مغز خودش نگه داشت تا وقتی بزرگتر شد و اسیر روزمرگی و سرعت گذر عمر شد اون رو با خودش زمزمه کنه و احساس بچگی بهش دست بده و خوشحال و شاااااااد بشه .
عجیبه که شعر ها و سرودهایی که در گذشته بوجود اومدن و در گذشته در ذهنمون ثبت شدن خیلی تاثیر گذارتر و عمیق تر بودن و رسمن آدرنالین خالص وارد خون آدم می کنن. چرا؟
حالا می فهمم مامانم چی از دست من کشیده.
آرتا خان هر روز یه چیز تو مدرسه جا میذاره یعنی محاله همه وسایلشو بیاره.دومین روز که کیفشو توی پارک روبروی مدرسه جا گذاشته بود و بنده مجبور شدم این همه راه رو برم و کیف آقا آرتا خان رو بیارم.شانس آوردم که یکی از مسئولین مدرسه کیف رو آورده بود توی دفتر .
دیروز صبح آرتا توی راه مدرسه اصرار می کرد که ما تلفن اداره و موبایلمون رو بدیم به اون تا هر موقع که توی مدرسه دلش تنگ شد از آقای سقراط که ناظم مدرسه هست خواهش کنه به ما زنگ بزنن.آقای همسر هم توضیح دادن که نمیشه چون اگر همه بچه ها چنین خواهشی داشته باشن که نمیشه و ....
آرتا هم در جواب گفت که خوب پس برام یه گوشی بگیرین که هر وقت دلم تنگ شد پهنانی(پنهانی)تماس بگیرم با شما
بالاخره با اصرارهای آرتا من شماره ها رو براش نوشتم.
حدود ساعت 10بود که خانمی که خودش رو بوفه دار مدرسه معرفی کرد به من زنگ زد و گفت که آرتا از اون تقاضای سیب زمینی سرخ شده کرده و اونم پرسیده پول داری یا نه ؟ و آرتا جواب داده که نه فقط شماره مامانم رو دارم.و حالا شما اجازه میدین من بهش سیب زمینی سرخ شده بدم یا نه؟
بنده هم که یاد فیلم الیور تویست افتاده بودم و قیافه پسرم رو اونور خط در حالیکه داره به دلش صابون میزنه تصور کردم
از خانم بوفه دار خواهش کردم که بهش سیب زمینی سرخ شده بده و من پولش را فردا براش می فرستم .
آرینا یکی از بچه های مقیم کانون هست که راجع به مدرسه ای که آرتا رو تو ی اون ثبت نام کردیم اظهار نظر فرمودن و گفتن توی اون مدرسه بچه ها رو می زنن . گفته که یک بچه رو اونقدر زدن که مرده
آرتا:"مامان توی مدرسه ... بچه ها رو میزنن من نمی خوام برم اون مدرسه برو مدرسه من رو کنسل کن"
من:"مامان هیچ مدرسه ای این کار رو نم یکنن و حق این کار رو ندارن شما نگران نباش آرینا شوخی کرده و خواسته شما رو بترسونه"
آرتا:"خوب پس برو بپرس و ببین اگه قانون اینو ندارن که بچه ها رو بزنن که هیچی ولی اگه قانون زدن دارن کنسل کن"
گفتگوی آرتا با یکی از همکاران متاهل که بچه نداره:
آرتا :"تو ازدواج کردی؟"
:"آره "
آرتا:" بچه نداری؟"
:"نه"
آرتا:"برای اینکه بچه دار بشی باید دعا کنی"
:"فقط همین کارو بکنم کافیه؟"
آرتا:"آره کافیه"
:"پس تو برام دعا میکنی؟"
آرتا:"آره من سعیمو میکنم ولی خودت هم دعا کن بعد هم براش از این اسباب بازیها بخر آخه دوست داره"
شنبه تولد پسر گلم آرتا بود و من هم درگیر هماهنگیهای مربوط به جشن گرفتن .
دوشنبه تولد آرتا و نیوشا رو توی کانون اداره گرفتیم .برای اونا خیلی خوب بود ولی من و همکارم شده بودیم عین لبوی قرمز .البته نیوشا خانم هم از تولد شراکتی یه کم دلگیر بود ..
مامان وظیفه شناس با تاخیر تولد فرشته کوچولوش رو تبریک میگه.و بر خلاف قبلن ها که فقط آرزو می کرد که پسرش کامیاب و موفق و شاد و پیروز باشه .الان آرزو داره که دنیا با این عجله به سمت بد ی و بی محبتی و بی هویتی پیش نره و دنیا و روزگار برای همه و از جمله فرشته کوچولوش خوب و پر از شادی و محبت و نیکی بشه.
فرشته کوچولوی من روز و روزگارت خوب باشه انشالله.

ازچپ به راست:آرتا -نیوشا

از چپ به راست:غزل-آرتا-آمیتیس-نیوشا-آرینا-
دو روز پیش آرتا خان ما کمی شیطون تر شده بود و مربیهای کانون ازش شکایت می کردند
من هم تلفنی داشتم با آرتا صحبت می کردم ببینم چرا داره شیطونی می کنه
من:"مامانی همه دارن ازشما شکایت می کنن ها چرا بچه ها رو اذیت میکنی؟"
آرتا"مامان من اذیت نمی کنم فقط بازی میکنیم.آخه همه بچه ها از من خواهش می کننباهاشونبازی کنم منم نمی تونم مقاومت کنم"

د رساحل دریای بابلسر آرتا خان ما با دختر خانم ناز و خوشگلی به نام وانیا آشنا شد که در آخر وانیا خانم رو عاشق خود کرد.
من:"آرتا خان چی گفتی به وانیا که عاشقت شد؟"
آرتا:"بهش گفتم بزرگ شدم می خوام خونه بگیرم و سمند"
من:"
"
آرتا:"مامان دیدی چطوری اونو عاشق خودم کردم"