• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • خودخواه نباشیم
  • به بهانه روز معلم
  • سواد آموزی
  • یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
  • سربه هوا
  • شماره تلفن و سیب زمینی سرخ شده
  • مدرسه
  • دندون شیری
  • راه بچه دار شدن
  • تولد
  • مقاومت
  • عشق ساحلی
  • سرود مسخره
  • زیبا فلوت زدن
  • ازدواج
  • آرتا .مشاور کودک
  • الاغ
  • قد
  • سیاست نرم
  • هندونه
  • تقدیم به پسرم
  • سبیل آتیشی
  • مرگ دماغ
  • نقشه مامان
  • نامگذاری
  • مشهدی آرتا
  • مرد زمونه
  • استاد
  • بچه
  • تربیت
کلمات کلیدی مطالب
  • دوست خوب (۱)
  • آروین نجاری (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
دوستان من
  • چشمهای نگران
  • الینا کوچولو
  • محمد امين كوچولو
  • سارينا كوچولو
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



;Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker
آرتا: از نامهاي باستاني, به معني راستی و درستی
این وبلاگ راجع به پسر شیرین من ‘آرتاست .کارهایی که انجام میده و صحبتها و فکرهایی که داره . ومن سعی می کنم که بدون دخل و تصرف(البته تا جایی که حافظه ام بهم اجازه میده) مطالب مربوط به اون رو در این وبلاگ بنویسم .بدین ترتیب اون و البته من یه دفترچه خاطراتی داریم که من خیلی دوستش دارم و.شاید آرتا هم اونو دوست داشته باشه .امیدوارم
خودخواه نباشیم
نویسنده: مریم - چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

نیکوس کازانتزاکیس نقل می کند که در دوران کودکی ، یک پیله کرم ابریشم را بر روی درختی می یابد ، درست هنگامی که پروانه خود را برای خروج از پیله آماده می سازد . اندکی منتظر می ماند ، اما سرانجام چون خروج پروانه طول می کشد تصمیم می گیرد این فرآیند را شتاب بخشد . با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پیله می کند ، تا این که پروانه خروج خود را آغاز می کند . اما بال هایش هنوز بسته اند و اندکی بعد می میرد .او می گوید : بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود ، اما من انتظار کشیدن نمی دانستم . آن جنازه ی کوچک تا به امروز ، یکی از سنگین ترین بارها ، بر روی وجدان من بوده است . اما همان جنازه باعث شد درک کنم که یک گناه حقیقی وجود دارد : فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان . بردباری لازم است و نیز انتظار زمان موعود را کشیدن شاهد بودن وسختی کشیدن عزیزان و صبوربودن و مقاومت کردن  ، و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خدا برای زندگانی ما و فرزندانمان برگزیده است.

نگذارید هیچ چیز و هیچ کس جلوی شما را برای رسیدن به موفقیت بگیرد.

 بگذارید فرزندانتان زمین بخورند تا تجربه کنند اینقدر آنها را یاری نکنید. 

  هیچ وقت نگران شکست ها ی فرزندان خود نباشید ، چراکه همان شکست شاید ، رهگشای موفقیت و درخشش او باشد .

    هیچ گاه بار مسئو لیت کسی را به دوش نکشید .

  جلوی تحقیر شدن او را نگیرید .

  آسیب های او را به جان نخرید .

 بگذارید تا همین فشارها موجب شکوفایی او شوند . 

گاه تنها تماشا کردن این صحنه ها کافی است .
 
بر خودخواهی های خود غلبه کنیم.
 
بر حس مالکیت خود
 
بر طمع خود
 
بر زیاده خواهی ها
 
و
 
عواطف آسیب رسان خود
 
مسلط شویم. 
نظرات ()



به بهانه روز معلم
نویسنده: مریم - یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

اول سال سر موضوع خیلی ساده و قابل درکی که متاسفانه برای معلم آرتا قاب درک نبود بحثی بین من و معلم آرتا درگرفت و از آنجا که در ایران زندگی می کنیم و در این سرزمین که مردمانش از دست زمونه خسته اند و نسبت به هم درنده ،یه معلم می تونه عقده های به دل گرفته از مادر بچه رو بر سر خود بچه خالی کنه قرار شد که من برای کم شدن حساسیت هیچ تعاملی با معلم آرتا نداشته باشم و کارهای مدرسه رو پدر آرتا بردوش بگیره.وضع به همین منوال بود و ظاهرا مشکلی نبود به جز گیردادنهای بیش از حد معلم به آرتا .

در این میان آرتا کوچولوی ما یک سال تحصیلی نسبتا پر استرسی رو گذروند (البته آرتا از ماجرا های فوق هیچ خبری نداره).تا اینکه بعد از چند بار گیردادنهای خالی از موضوعیت و بیش ازحدسختگیرانه معلم آقای همسر به جوش اومد و معلم رو که در خصوص فراموشکاری آرتا با لحن بد و شاکی گونه ای گوشزد کرده بود،مورد عتاب قرار داد که:سرکار خانم باید به عرضتون برسونیم که بچه ها دارای ویژگیهای متفاوتی هستند که مخصوصن تو این مقطع نباید این قدر سختگیرانه با اونها رفتار کرد(قابل ذکر اینکه فراموشکاری های آرتا در حد نیاوردن برگه امتحان و اینها بود که به نظر من خیلی زیاد از حد نبود و اقتضای همین سن بود)

معلم فهمیده و بسیار شمع جهان افروز آرتا هم در یک اقدام بسیار احمقانه که از شان معلم به دور است وقتی که آرتا دست بلند کرده تا برای دیکته به پای تابلو بره  در جواب آرتا فرمودن که:"هروقت پدرتون یاد گرفتن که طرز صحبت کردن با معلم چگونه است اونوت شما بیا پای تابلو" 

جالبه که آرتا بعد از تعریف کردن این جریان برای من ،اضافه کرد که :مامان مگه پای تابلو رفتن چه ربطی به طرز صحبت بابا داره

هیچ توضیحی نداشتم براش جز اینکه مامان خوب معلمتون متاسفانه به اندازه شما نمی دونه و درکش پایینه.

بعد از ماجرای من با معلم مذکور خیلی سعی می کردم که هر اتفاقی میفته رو برای این فرشته از همه جا بی خبرم به گونه ای توجیه کنم که شان معلم رو زیر سوال نبرم .

ولی این آخرین بار دیگه نمی شد و مجبور شدم که شان بعضی از معلمها رو هم به پسرم نشون بدم با این توضیح که (البته بعدا باید بهش بگم) 

"اینجا ایرانه و متاسفانه خیلی چیزها سرجاشون نیستن پسرم"

ببین در آستانه روز معلم مجبورم چه پستی رو آپ کنم؟

با این وجود معلمهای خوبی هم تو این سرزمین هست که من تو این فرصت پیشاپیش روز معلم رو به همه معلمهای دلسوزی که دغدغه اونها پرورش نسلی سالم و تاثیر گذار و سازنده هست تبریک میگم و از خدا برای همشون سلامتی و توان روز افزون می خوام که بتونن به هدف مقدسشون که ساختن ایرانی پر از محبت و آبادیه برسن.

نظرات ()



سواد آموزی
نویسنده: مریم - دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠

آرتا کوچولوی دانشمند ما مشغول سواد آموزیه و هر حرف از حروف الفبا رو یاد میگیره تو خیابون همه اونا رو نشون میده .

دیروز حروف اسمش رو یاد گرفت و تونست بنویسه" آرتا"

نظرات ()



 
نویسنده: مریم - یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠

صد دانه یاقوت

 

صد دانه یاقوت دسته به دسته

با نظم و ترتیب یک جا نشسته

هر دانه ای هست خوش رنگ و رخشان

قلب سفیدی در سینه آن

یاقوتها را پیچیده با هم

در پوششی نرم پروردگارم

هم ترش و شیرین هم آب دار است

سرخ است و زیبا نامش انار است

 

دیشب پسر گل من اولین شعر از کتاب فارسی و اولین شعر دفتر نوستالژی مدرسه  خودش رو حفظ کرد .( اولین شعر دفتر نوستالژی ما کتاب مهربان بود )خیلی خوب و سریع اونو توی ذهنش حفظ کرد .و مثل مامانش توی مغز خودش نگه داشت تا وقتی بزرگتر شد و اسیر روزمرگی و سرعت گذر عمر شد اون رو با خودش زمزمه کنه و احساس بچگی بهش دست بده و خوشحال و  شاااااااد بشه . 

 

عجیبه که شعر ها و سرودهایی که در گذشته بوجود اومدن و در گذشته در ذهنمون ثبت شدن خیلی تاثیر گذارتر و عمیق تر بودن و رسمن آدرنالین خالص وارد خون آدم می کنن. چرا؟

نظرات ()



سربه هوا
نویسنده: مریم - شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠

حالا می فهمم مامانم چی از دست من کشیده.

آرتا خان هر روز یه چیز تو مدرسه جا میذاره یعنی محاله همه وسایلشو بیاره.دومین روز که کیفشو توی پارک روبروی مدرسه جا گذاشته بود و بنده مجبور شدم این همه راه رو برم و کیف آقا آرتا خان رو بیارم.شانس آوردم که یکی از مسئولین مدرسه کیف رو آورده بود توی دفتر .

نظرات ()



شماره تلفن و سیب زمینی سرخ شده
نویسنده: مریم - سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠

دیروز صبح آرتا توی راه مدرسه اصرار می کرد که ما تلفن اداره و موبایلمون رو بدیم به اون تا هر موقع که توی مدرسه دلش تنگ شد از آقای سقراط که ناظم مدرسه هست خواهش کنه به ما زنگ بزنن.آقای همسر هم توضیح دادن که نمیشه چون اگر همه بچه ها چنین خواهشی داشته باشن که نمیشه و ....

آرتا هم در جواب گفت که خوب پس برام یه گوشی بگیرین که هر وقت دلم تنگ شد پهنانی(پنهانی)تماس بگیرم با شما

بالاخره با اصرارهای آرتا من شماره ها رو براش نوشتم.

حدود ساعت 10بود که خانمی که خودش رو بوفه دار مدرسه معرفی کرد به من زنگ زد و گفت که آرتا از اون تقاضای سیب زمینی سرخ شده کرده و اونم پرسیده پول داری یا نه ؟ و آرتا جواب داده که نه فقط شماره مامانم رو دارم.و حالا شما اجازه میدین من بهش سیب زمینی سرخ شده بدم یا نه؟

بنده هم که یاد فیلم الیور تویست افتاده بودم و قیافه پسرم رو اونور خط در حالیکه داره به دلش صابون میزنه تصور کردمخوشمزه از خانم بوفه دار خواهش کردم که  بهش سیب زمینی سرخ شده بده و من پولش را فردا براش می فرستم .

نظرات ()



مدرسه
نویسنده: مریم - دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠

آرینا یکی از بچه های مقیم کانون هست که راجع به مدرسه ای که آرتا رو تو ی اون ثبت نام کردیم اظهار نظر فرمودن و گفتن توی اون مدرسه بچه ها رو می زنن . گفته که یک بچه رو اونقدر زدن که مرده

آرتا:"مامان توی مدرسه ... بچه ها رو میزنن من نمی خوام برم اون مدرسه برو مدرسه من رو کنسل کن"

من:"مامان هیچ مدرسه ای این کار رو نم یکنن و حق این کار رو ندارن شما نگران نباش آرینا شوخی کرده  و خواسته شما رو بترسونه"

آرتا:"خوب پس برو بپرس و ببین اگه قانون اینو ندارن که بچه ها رو بزنن که هیچی ولی اگه قانون زدن دارن کنسل کن"

نظرات ()



دندون شیری
نویسنده: مریم - دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠

اولین دندون شیری پسرم دیروز افتاد.

نظرات ()



راه بچه دار شدن
نویسنده: مریم - چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠

گفتگوی آرتا با یکی از همکاران متاهل که بچه نداره:

آرتا :"تو ازدواج کردی؟"

    :"آره "

آرتا:" بچه نداری؟"

   :"نه"

آرتا:"برای اینکه بچه دار بشی باید دعا کنی"

   :"فقط همین کارو بکنم کافیه؟"

آرتا:"آره کافیه"

   :"پس تو برام دعا میکنی؟"

آرتا:"آره من سعیمو میکنم ولی خودت هم دعا کن بعد هم براش از این اسباب بازیها بخر آخه دوست داره"

نظرات ()



تولد
نویسنده: مریم - چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠

شنبه تولد پسر گلم آرتا بود و من هم درگیر هماهنگیهای مربوط به جشن گرفتن .

دوشنبه تولد آرتا و نیوشا رو توی کانون اداره گرفتیم .برای اونا خیلی خوب بود ولی من و همکارم شده بودیم عین لبوی قرمز .البته نیوشا خانم هم از تولد شراکتی یه کم دلگیر بود ..

مامان وظیفه شناس با تاخیر تولد فرشته کوچولوش رو تبریک میگه.و بر خلاف قبلن ها که فقط آرزو می کرد که پسرش کامیاب و موفق و شاد و پیروز باشه .الان آرزو داره که دنیا با این عجله به سمت بد ی و بی محبتی و بی هویتی پیش نره و دنیا و روزگار برای همه و از جمله فرشته کوچولوش خوب و پر از شادی و محبت و نیکی بشه.

فرشته کوچولوی من روز و روزگارت خوب باشه انشالله.

ازچپ به راست:آرتا -نیوشا

از چپ به راست:غزل-آرتا-آمیتیس-نیوشا-آرینا-

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »